تبليغاتX
مهر و مهتاب

::آغازين وبلاگ::

 

درباره

بـــــــــسم الله الرحمن الرحیم
من مهتاب هستم و 17 سال دارم هدفم از ایجاد این وبلاگ گذران مثبت اوقات فراغت، و یادگیری نکاتی هر چند کوچک در زمینه وبلاگ و اینترنت و مهم تر از همه آشنا شدن و ارتباط با افرادی که برای اجتماع مفید محسوب می شوند «مثله خود شما»
از این به بعد پنج شنبه ها آپدیت می کنم موفق باشید بای بای

 

طراح قالب

طراح قالب

 

پشتيباني

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

سلام

 

                     به نام خدایی که همین نزدیکی هاست

دوستای گلم سلام از همه شما تشکر می کنم که به من سر زدید امیدوارم بتونم برای شما دوستای خوبی باشم. از نظراتی که به من برای مدیریت بهتر دادید سپاسگزارم سعی می کنم از همه اونا استفاده کنم. « مریم جون از پیشنهادت سپاسگزارم سعی می کنم در آینده ای نه چندان دور این نصیحت را به کار ببرم.

خب برای آشنایی بیشتر شما با من یه کم از خودم براتون می گم:

من مهتاب هستم و سال سوم رشته کامپیوتر هستم درسم هم ای بد نیست از نظر اخلاق هم نمی دونم چطور بگم؟ ولی رک بگم بهتره جزء بچه های شیطون هستم ولی نه از اون دسته که مردم را اذیت می کنند از اونایی که به قول معروف شیطون با ادب هستند!!!!!!!!!!! تنها دو بار تو زندگی ام خیلی ناراحت شدم و به حدی که گریه کردم؛ من سعی می کنم گریه نکنم چون گریه نشونی از نا امیدیه و نا امیدی هم بدترین گناه .......

از آخرین باری که خواهر و برادرم را اذیت کردم 3 دقیقه بیشتر نمی گذره.

آخرین باری که ساکت بودم و همه شگفت زده شده بودن موقعی بود که راجع به عمو پورنگ یه مطلب خوندم که خـــــــــــیلی زیاد ناراحت شدم؛

ناراحت بودم که چرا انسانهای فرومایه به خودشون اجازه می دن همچین حرف هایی بزنند. خب بگذریم

فکر می کنم که به اندازه کافی از خودم صحبت کردم اگه فکر می کنید که چیزی را از قلم انداختم در قسمت نظرات وبلاگ به من بگید دفعه بعد حتما می نویسم راستی هر کس که می خواهد وبلاگش را در قسمت لینک ها قرار دهد در قسمت نظرات به من بگه

قابل توجه مدیریت محترم وبلاگ بازگشت به آینده:

از اینکه نتونستم افتتاح وبلاگم را به شما اطلاع بدم عذر می خوام، البته تقصیر من هم نیست صفحه نظرات شما باز نمی شود ببخشید من با شما کاری دارم ابتدا می خواستم در وبلاگ بنویسم ولی گفتم اگه خصوصی اعلام کنم بهتره خواهش می کنم از خودتون یه ادرس اینترنتی بدید تا من صحبتم را خدمت شما بگم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:44 توسط مهتاب | 

اولین پست

 

یه سلام به شما دوست عزیزم که به کلبه کوچک و محقر من سر زدید و کلبه من را نورانی کردید به قولی در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست. به عنوان اولین پست تصمیم دارم این داستان زیبا را برای شما بازگو کنم خواهش می کنم بخونید و نظر خودتون را نسبت به این داستان به من اعلام کنید؛

می گن یه روز لیلی و مجنون با هم قرار می ذارن. لیلی واسه مجنون پیغام می فرسته مثله اینکه خیلی دوست داری من رو ببینی؟ اگر نیمه شب بیایی بیرون شهر، کنار فلان باغ منم می یام تا ببینمت. مجنون که شیفته دیدار لیلی بود، چندین ساعت قبل از موعد قرار رفت و در محل قرار نشست ولی مدتی که گذشت خوابش برد، نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیب مجنون و رفت. مجنون وقتی چشم باز کرد دید خورشید طلوع کرده با خودش گفت: ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم.

افسره و پریشان برگشت به شهر در راه یکی از دوستانش او را دید و پرسید: چرا انقدر ناراحتی؟ وقتی مجنون جریان را برایش تعریف کرد با خوشحالی گفت این که عالیه! آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره!

دلیل اول اینکه خواب بودی و بیدارت نکرده و به طور حتم با خودش گفته اون عزیز دل من که که تو خواب نازه چرا بیدارش کنم؟

و دلیل دوم اینکه وقتی بیدار می شدی گرسنه بودی و لیلی طاقت این را نداشته پس برات گردو گذاشته که وقتی بیدار شدی بخوری

مجنون سری تکان داد و گفت: نه!!!!!!!!!!!!!!!

اون می خواسته با این کارش به من بگه:

          تو عاشق نیستی!

             اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!

              تو رو چه به عاشقی بهتره بری همون گردو بازیت رو بکنی.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:55 توسط مهتاب |