تبليغاتX
مهر و مهتاب

::آغازين وبلاگ::

 

درباره

بـــــــــسم الله الرحمن الرحیم
من مهتاب هستم و 17 سال دارم هدفم از ایجاد این وبلاگ گذران مثبت اوقات فراغت، و یادگیری نکاتی هر چند کوچک در زمینه وبلاگ و اینترنت و مهم تر از همه آشنا شدن و ارتباط با افرادی که برای اجتماع مفید محسوب می شوند «مثله خود شما»
از این به بعد پنج شنبه ها آپدیت می کنم موفق باشید بای بای

 

طراح قالب

طراح قالب

 

پشتيباني

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

سلام بچه ها ممنون از همه شما که به من سر می زنید و نمی ذارید وبلاگ من تنها بمونه ایشالله روزی بتونم جبران کنم.

این آپدیت من بر خلاف همیشه است و من این آپ رو دایی عزیم تقدیم میکنم  کسی که چهار ماه و دوازده روز پیش از بین ما برای هیشه پر کشید و رفت کسی که جمعه 31 شهریور ماه روز تولدشه! هر سال روز 31 شهریور می رفتیم و  خونه رو تزئین می کردیم تا وقتی که شب می یاد خونه غافلگیر بشه هر سال 31 شهریور می رفتم و اتاقش رو تمیز می کردم تا خوشحال بشه اما امسال به جای اینکه به خونه مادر بزرگم برم باید به بهشت زهرا برم. امسال به جای اینکه اتاقش رو تمیز و مرتب کنم باید بریم و سنگ مزارش را از غبار پاک کنیم . شاید این روز سخت ترین روز زندگی ام باشه. هنوز هم باورم براش برام مشکله... هنوز هم وقتی خونه مادر بزرگم شام دعوت هستیم  انگار همه منتظر اون هستیم تا مهمونی رو شروع کنیم اما ...........

دایی علی عزیز کاشکی بودی و نمی رفتی

کاشکی بودی تا دیگه مامانی غصه نمی خورد

کاشکی 120 ساله بودی نه 26 ساله که دلم برات نمی سوخت

کاشکی اون روز لعنتی نماشگاه کتاب نمی رفتیم

کاشکی محبور نبودم تا خبر مرگت را به عزیز ترین کس بدم

کاشکی نمی دیدم که برای همیشه از خونه مامانی رفتی

کاشکی محبور نبودم تا برم و خبر مرگت را به دایی حمید و دایی بهزاد بدم.

     از همه شما معذرت می خوام اگه ناراحتتون کردم امیدوارم که براتون از این به بعد شادی بیارم نه غم و ناراحتی   


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:28 توسط مهتاب | 

ای روزگار

 بچه ها خیلی بد شد عمو پورنگ فردا برنامه نداره کلی حالم گرفته شد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:5 توسط مهتاب | 

عمو و میدون آزادی و له شدن

 

وااااااااااااااااای دارم می میرم

ببخشید سلام بچه ها حالتون خوبه؟ می خوام ماجرای دیروز رو براتون بگم از سیر تا پیاز گوش کنید لطفا: دیروز از ساعت ۴ داشتم حاضر  می شدم که به قول مامانم ساعت پنج و نیم  با سلام و صلوات دیگه رضایت دادم که بریم  خلاصه ساعت شیش و ربع بود که رسیدیم  یه دویست متر مونده بود تا به خود میدون برسیم دیدم که شاید نصف بیشتر مردم تهران جمع شدن اونجا  و نصف بقیه هم تو ترافیک بسیار سنگین گیر کرده بودن  اهان تو محوطه میدون آزادی نزدیک به صد تا غرفه زده بودن و هر کی یه جا برنامه داشت از یه آقا پلیسه پرسیدم ببخشید عمو پورنگ کجا برنامه داره؟ بعد آقاهه این جوری منو نگاه کرد   و گفت میدون دقیقا وسط میدون ما هم رفتیم نزدیک میدون اونجا انگار اونجا قیامت شده بود یا اینکه حضرت مهدی(عج) ظهور کرده بود همه همدیگه رو هل می دادن جیغ می کشیدن من هم دست خواهر و برادرم را سفت چسبیدم تا گم نشن و گرنه دیگه پیدا نمی شدن   ما  مثله بچه های خوب و حرف گوش کن رفتیم صف آخر جمعیت و همین طور وایستادیم اون عقب هیچی معلوم نبود فقط صدای یه آقاهه می یومد که همین طور میکروفن رو گرفته بود و زمین نمی ذاشت من که یه کلمه از حرف هاش رو نفهمیدم تا اینکه یکی رفت اون بالا و شروع کرد به اذان گفتن  یه دو دقیقه مردم ساکت بودن بعد دوباره همهمه و ولوله شروع شد پلیسها هم هی داد می زدن که آقایون مجرد بفرمایید اون سمت تا خانمها و بچه ها راحت بیان جلو  (هیچ کس هم به حرف هاش توجه نمی کرد) بعد از کلی دست و سوت و هورا کشیدن عمو پورنگ رو صحنه اومد پیرزن و پیرمرد و جوون و کوچیک و بزرگ همه وایستاده بودن که عمو رو ببینن  اخه بعضی ها انگار اومده بودن پیک نیک زیر انداز آورده بودن با سبد پیک نیک و کلی هم میوه و آجیل و خوراکی من یکی که داشتم می مردم از خنده اره عمو پورنگ که اومد مردوم بلند شدن من دیگه هیچی نتونستم ببینم  برای روز مبادا یه دوربین شکاری هم برداشته بودم وقتی که عمو اومد با اون دوربین دیدم که یه نقطه روی صحنه بود و داره اینور و اونور می ره بعد فهمبدم که عمو پورنگ بوده  یه چند دقیقه اون عقب ایستاده بودیم و صدای عمو پورنگ رو گوش می دادیم یه انگار خدا برای ما یه راه باز می کرد و ما جلو می رفتیم البته بی صدمه هم نبود  خلاصه رفتیم و اون وسطا بودیم که عمو پورنگ رو دیدم  چند لحظه بعد دود بلند شد و متعاقب آن همه مردم به سمت عقب برمی گشتند یا بهتره بگم می دویدند من اول فکر کردم که از این دودهایی که رو صحنه می ذارن ولی بعد متوجه شدم که سیم برق آتیش گرفته  اون یه راهی بود که به نظر من خدا باز کرد تا به جلو برسیم  دیگه با هزار بدبختی بود که اون جلو وایستادیم و عمو پورنگ را دیدیم که بغل دست قاری قرآن ایستاده و گاهی هم به بعضی بچه ها دست تکون می ده  اون موقع بود که احساس کردم دارم می میرم از خوشحالی ولی اون خوشحالی زیاد دووم نیاورد و جمعیت تکون خورد و ما رفتیم اون سمت که هیچی نمی دیدم فقط حصیر جلوی چشمام را گرفته بود و این آقاهه هم بر عکس همیشه که ماشالله جیغ می زنه اون بالا ایستاده و این شکلی مردم را نگاه می کنه  یه ذره ایستادیم بعد عمو پورنگ شعر می خوند و مردم می گفتن مبارک و مبارک بعد از اون احساس کردم اگه بیشتر از این بمونم ممکنه فردا منو بغل دست دایی جوونم خاک کنن و من به لقاء الله برم  برای همین برای حفظ جونم به مامانم گفتم که اگه منو دوس داری بیا برگردیم و گرنه من میمیرم  داشتیم می یومدیم و عمو پورنگ هم با اکبر عبدی در حال گفت و گو بود که یه دفعه احساس کردم ادیسون منو گرفته  شاید نزدیک به ۱۰ ثانیه پام روی برق بود یه آقاهه که دید من حالم داره بد می شه منو محکم هل داد به عقب من هم به یه آقاهه که انگار مسئول بود  گفتم که اونجا سیم برق ازاده و منو ادیسون گرفت آقاهه هم دو دستی و با تمام توان روی سرش کوبوند  بعد از اونجا رفتیم وایستادیم یه جایی که بعضی مردها لباس محلی پوشیدن و دارن می رقصن یه ذره هم از اونها و آتیش بازی فیلم گرفتم و بعد اومدیم خونه   تا صبح همش خواب عمو پورنگ رو دیدم که با من دعوا می کنه  بعد از اون هم رفتیم بهشت زهرا و حالا هم دارم اینها رو می نویسم

ممنون که مطالعه نمودید خواهشا نظر یادتون نره  

 


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 14:6 توسط مهتاب | 

 

به نام خدای مهربانی ها

دوست های مهربونم سلام ایشالله خوب و خوش و سلامت باشید. الان دقیقا ساعت ۱۱:۳۰دقیقه است و از زور بیکاری دارم آپ می کنم آخه همه کارهامو انجام دادم پوستر درست کردم شمع هم گرفتم فندک هم برداشتم دوربین فیلمبرداری رو هم شارژ کردم لباس هام رو هم اتو کردم یه فیلم دوربین اضافه هم  برداشتم برای روز مبادا  مامانم هم نذر داشته چند بسته کاکائو برداشته تا بده اونجا پخش کنن   سی دی ها رو هم گذاشتم تو کیف دوربین که یه وقت نشکنه نامه خودم هم گذاشتم بغل سی دی که یه وقت یادم نره  

     حالا فردا می یام و همه چیز رو از اول تا اخر براتون می گم

راستی میلاد امام زمان به همه شما تبریک می گم امیدوارم که هر چه زودتر ظهور آقا امام زمان نزدیک بشه تا جهان از ظلم و استبداد پاک بشه

 

السلام علیک یا اباصالح


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:58 توسط مهتاب | 

عکس های باحال

 اگه پیکاسو می دونست این بلاها رو سر عکسش می یارن عمرا اگه نقاشی می کرد

      

       

 خب دیگه من باید برم بای


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:49 توسط مهتاب | 

خنده

 

لذت ببرید


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:34 توسط مهتاب | 

جان سینا

 

بچه ها سلام:

می خوام نظرتون رو راجع به این عکس بدونم.

این عکس جان سینا هستش و یکی از کشتی کج کار معروفیه من که این مسابقه رو نگاه کردم کلی کیف کردم

خیــــــــــــــــلی باحاله


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:27 توسط مهتاب | 

میلاد سرور و سالار شهیدان مبارک

 بارگاه ملکوتی امام حسین

 

فصل گل چيدن ز باغ عترت است

عاشقان تبريک ، فصل رحمت است

شد شب قدري دگر اي عاشقان

خنده بر هستي زد آن جان جهان

با تمام دل بگويد يا حسين (ع)

هر که امشب در دلش شور است و شين

 

يک سال پس از ولادت با سعادت امام حسن (ع) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجري ، مژده ميلاد فخر آسمان ، زمين و زمان حضرت امام حسين (ع) به رسول اکرم (ص) رسيد. ولوله اي در خانه علي (ع) بر پا شد. همه جا غرق نور و شادي بود. پيامبر اکرم (ص) با سرعت به خانه علي و زهرا رفت و به اسماء بنت عميس فرمود:

اي اسماء ! قنداق پسرم را برايم بياور .

اسماء ، امام حسين (ع) را در حالي که در پارچه سفيدي قنداق شده بود ، نزد حضرت آورد. رسول اکرم (ص) خشنود شد ، اما م را در آغوش گرفت و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند، سپس حسين (ع) را در دامنش نهاد و شروع به گريستن کرد.

اسماء گفت : پدر و مادرم فداي تو باد ، سبب گريه تان چيست؟

رسول اکرم (ص) فرمود : سبب گريه ام همين نوباوه است.

اسماء گفت : او همين الان ديده به جهان گشوده و از مادر متولد شده است.

حضرت فرمود: اي اسماء ! پس از من يک گروه سرکش و متجاوز حسين را به قتل مي رسانند ، خداي متعال شفاعت مرا شامل حال آنها نگرداند. در اين هنگام رسول اکرم (ص) به حضرت علي (ع) فرمود : فرزندم را به چه اسمي ناميده اي ؟

حضرت علي (ع) در پاسخ فرمود: اي رسول خدا نخواستم در نامگذاري او بر شما پيشي بگيرم، در اينجا بود که وحي الهي بر حبيب و دوست خداوند ، حضرت محمد(ص) فرود آمد در حالي که اسم مولود خجسته را همراه خود آورد، هنگامي که رسول اکرم (ص) سفارش خداوند در مورد نامگذاري نوزاد فرخنده اش را دريافت کرد، متوجه علي (ع) گرديد و به او فرمود : او را حسين بنام.

حضرت اباعبدالله الحسين (ع) مرتبه اي عظيم و برجسته داشت که جز پدر ، مادر ، اباالحسن (ع) و اماماني که از فرزندان آن حضرت بودند، هيچ کس به آن مرتبه و مقام نرسيده بود.

در قرآن کريم در آيه تطهير درباره منزلت و مرتبه امام حسين (ع) چنين آمده است :"... انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت ...". " بدون ترديد ، خداي متعال اراده فرموده است که رجس هر آلايشي را از شما خانواده ببرد و شما را پاک و پاکيزه فرمايد." (احزاب/33 )

آيه کريمه ، گواهي خداي متعال به پاکيزگي و طهارت اهل بيت و نيز مرتبه بلند و بالاي آن بزرگواران است و تاکيد بر اين حقيقت آشکار است که برجسته ترين شخصيت اسلامي به آنان اختصاص يافته است .

آيه مودت"... قل لااسئلکم عليه اجراً الا المودة في القربي..."(شورا/23 )

"بگو در ازاء تبليغ رسالت، مزد و پاداشي از شما نمي خواهم ، مگر دوستي اقرباء و فاميل ."

مفسرين گفته اند ، اين آيه کريمه در شان حضرت علي ، حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهم السلام نازل شده است.

از جابربن عبدالله نقل شده است که گفت :عرب بيابانگردي نزد رسول اکرم(ص) آمد وگفت: اي محمد ! اسلام را بر من عرضه کن ، حضرت فرمود :

شهادتين بر زبان جاري کن و گواهي ده که خدائي جز خداي يکتاي بي همتا نيست ، شريک و انبازي ندارد و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست.

اعرابي گفت: از اين بابت ، مزدي از من خواهي خواست؟

حضرت فرمود : نه مگر دوستي خويشان و نزديکان .

اعرابي پرسيد : نزديکان خودم ، يا نزديکان شما ؟

حضرت فرمود : نزديکان من .

اعرابي گفت : بنابراين دست مبارکت را بده تا با تو بيعت کنم ، لعنت خدا بر کسي که شما و نزديکانتان را دوست نداشته باشد.

حضرت فرمود : آمين . (1)

امام حسين (ع) ، همچون برادر بزرگوارش امام حسن مجتبي (ع) در سايه حمايت الهي زيست تا براي به دوش کشيدن بار سنگين دعوت و رسالت مهيا شود. آن دو امام بزرگوار ، برنامه واحدي را در جهت پرورش فکري و روحي و اخلاقي ، زير نظر جد بزرگوارشان حضرت محمد (ص) و پدر گراميشان حضرت علي (ع) و مادرشان حضرت زهرا (س) دنبال کردند و بدينگونه شعاع شخصيت آن حضرت تجسم فکري ، اخلاقي و علمي مکتب الهي است.

هنگامي که شخصيت امام حسين (ع) را از نظر اخلاق و رفتار مورد توجه قرار مي دهيم ، برخورد آن حضرت با اقشار مختلف را از اين جهت که رهبر نمونه و سرآمد امت اسلامي محسوب مي گردد، لمس مي کنيم . در اينجا به برخي از مصاديق برخورد و رفتار بالنده و تابناک آن حضرت اشاره مي کنيم .

روايتي از فروتني آن حضرت

امام حسين (ع) بر جمعي از فقيران و تهيدستان گذشت ، در حالي که بر زيراندازي نشسته ، سرگرم خوردن چند تکه نان بودند به ايشان سلام داد ، آنها حضرت را بر سفره خويش فراخواندند ، امام حسين (ع) در جمعشان نشست و فرمود : اگر خوراک شما صدقه نمي بود، شريک خوردن شما مي شدم ، سپس افزود : برخيزيد و به خانه من درآييد . سپس آنان را از غذا سير کرده لباس مناسب به ايشان پوشاند و دستور داد درهمي به آنها بدهند.(2)

همين نمونه علمي و گويا ، کافي است که ميزان فروتني آن حضرت و ژرفاي آن را شناسايي کنيم به ويژه وقتي ذهن خود را به اين حقيقت معطوف داريم که امام حسين (ع) ، شايسته ترين فرد براي رهبري امت است ، و تنها سر رشته دار انديشه و رهبري امت بشمار مي رود.

و باز با توجه به اين واقعيت که احدي از معاصرينش به مرتبه اجتماعي او نايل نشده است ، تا جايي که صحابي بزرگوار ، ابن عباس ، به خاطر تعظيم و تکريم او رکاب حضرت را مي گيرد تا امام حسين (ع) بر مرکب خويش سوار شود، به همين دليل وقتي آن حضرت با پاي پياده براي حج بيت الله الحرام سفر مي فرمود، تمام کساني که در طول راه با حضرت برخورد مي کردند ، به خاطر احترام به ايشان پياده مي شدند و همراه حضرت پياده حرکت مي کردند.

درک و دريافت موقعيت اجتماعي امام حسين (ع) در جهان اسلام و در ميان مسلمين ، ما را قادر مي سازد تا ميزان تواضع و فروتني آن حضرت را بهتر درک نماييم ، زيرا ملاحظه مي کنيم که آن امام  در جامعه اسلامي با ساده ترين فرد نيز با همان شيوه معاشرت و رفتار بلند انساني ، برخورد مي فرمود. يکي از نمونه هاي عيني بر تواضع آن حضرت اين است که در صفه ( ايوان جنب مسجد پيامبر (ص) در مدينه منوره ) با افراد بي چيزي که مشغول خوردن غذا بودند ، برخورد کرد، آنها حضرت را براي صرف غذا دعوت کردند ، حضرت به جمع ايشان پيوست و فرمود :

"ان الله لايحب المستکبرين "، همانا خداوند مستکبران را دوست نمي دارد.

آنگاه از خوراک آنان ميل فرمود و اظهار داشت : من دعوت شما را اجابت کردم ، اکنون نوبت شما است که دعوت مرا اجابت نمائيد.

آنها هم دعوت حضرت را پذيرفتند ، لذا ايشان را به خانه برد و خطاب به همسرش رباب فرمود: "هر چه ذخيره کرده اي بيرون بياور."

عفو و بخشش امام حسين (ع)

عفو و بخشش امام حسين (ع) نيز در بلندي و والايي ، مانند ساير اخلاق و صفات آن حضرت است. يکي از مصاديق عيني و عملي آن را با هم مي خوانيم :

روزي فردي مرتکب لغزشي شد که سزاوار تاديب شد، امام حسين (ع) خواست او را ادب نمايد ، فرد به امام حسين گفت: يا مولاي ، آنها که خشم خود را فرو مي خورند،

امام (ع) فرمود : با او کاري نگيريد .

فرد گفت : آنها که از مردم گذشت مي کنند ،

امام فرمود : از تقصيرت گذشتم .

فرد گفت : خداي متعال نيکوکاران را دوست مي دارد.

حضرت فرمود : تو را براي خدا بخشيدم و دو برابر آنچه به تو بخشيده بودم ، از آن توست .

منبع: سایت تبیان                    http://www.tebyan.net/MONASEBAT/82/07/HTML/RASOOL.HTM


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 15:36 توسط مهتاب | 

              به نام خدایی که ماه را برای روشنایی شب آفرید

بچه ها جون سلام ببخشید خیلی وقت بود بود که وبلاگ را آپ نکرده بودم و چیزی ننوشته بودم آخه با نیلوفر جون دوست عزیزم درگیر ساخت یک وبلاگ برای جشن عاطفه ها بودیمالبته وبلاگ درست کردن کاری نداره ولی خب داشتیم با هم دیگه کارهای جانبی را که باید برای پروژه دونفره بود را تکمیل می کردیم  خلاصه دیگه با خودم گفتم که بچه ها الان خیلی منتظر هستند (می دونم الان با خودتون می گید حالا کی منتظر بود ولی دیگه خودمون را تحویل گرفتیم) خب دیگه من هم تصمیم گرفتم با کمک شما این وبلاگ را تا موقعی که می تونم پایدار نگه دارم خواهش می کنم که من را راهنمایی کنید بچه ها من هم مثله بقیه تصمیم گرفتم تا این وبلاگ را به یک دفترچه خاطرات تبدیل کنم... می دونید چرا این تصمیم را گرفتم آخه من وقتی که وبلاگ رشا جون و یا بقیه را که به دفترچه خاطرات تبدیل کردند خیلی لذت می برم آیا این تصمیمی را که من گرفتم خوبه یا نه؟؟؟؟؟؟

خب بچه ها از آپدیت بعدی شروع می کنم به نوشتن خاطره هام الان همین جوری آپ کردم خوشحال می شم اگه با نظراتتون منو دلگرم کنید راستی مهم ترین چیز یادم رفت

  و جبرئیل گفت: «بخوان...»؛ و خواندی و عشق زاده شد از کلام دلاویزت


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:17 توسط مهتاب |