تبليغاتX
مهر و مهتاب

::آغازين وبلاگ::

 

درباره

بـــــــــسم الله الرحمن الرحیم
من مهتاب هستم و 17 سال دارم هدفم از ایجاد این وبلاگ گذران مثبت اوقات فراغت، و یادگیری نکاتی هر چند کوچک در زمینه وبلاگ و اینترنت و مهم تر از همه آشنا شدن و ارتباط با افرادی که برای اجتماع مفید محسوب می شوند «مثله خود شما»
از این به بعد پنج شنبه ها آپدیت می کنم موفق باشید بای بای

 

طراح قالب

طراح قالب

 

پشتيباني

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

تشکر و خاطره

 

سلام سلام صد تا سلام

حال و احوالتون خوبه؟ اول می خواستم یه تشکر درست و حسابی از همه شما بکنم که برای پست قبلی من نظر دادید و واقعا من رو از اون ناراحتی که توش گیر کرده بودن نجات داد توی این چند روز متوجه شدم که انسان در روزهای سختی می تونه دوستای خوبش رو بشناسه! از همه شما ممنونم که به من سر زدید و نوشته ی من رو خوندید حتی اگه نظر ندادید! از همه شما سپاسگزارم

خوب بریم به سراغ حرف های خودمون و روز اول مدرسه!

سر ساعت هفت و بیست دقیقه رسیدم مدرسه وقتی که رسیدم زنگ خورده بود و از اول صف شروع کردم به سلام و احوال پرسی وقتی که رسیدم به آخر صف دیگه نا نداشتم حرف بزنم دیگه خودتون قضاوت کنید با 34 نفر احوال پرسی کردن و دو دقیقه حرف زدن تمام انرژی آدم رو می گیره

خلاصه رفتیم سر کلاس یه ذره نشستیم دیدم معلم نداریم بعد فهمیدیم که براش مشکل پیش اومده بود و نتونسته بود بیاد اتفاقا اون زنگ درس نرم افزار های چند رسانه ای داشتیم یه درس تازه است که درباره ی وسایل صوتی و تصویری و معلمه می گفت برنامه نویسی برای پخش برنامه های صدا و سیما است! (قابل توجه عمو پورنگ اگه از این به بعد مشکلی تو پخش داشتید با من تماس بگیرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) حالا عمو پورنگ با خودش می گه این همه مهندس با تو تماس بگیرم که مثلا کمکمون کنه از راه دور می زنه تمام دستگاهها و سی پی یو کامپیوتر رو داغون می کنه!!!!!!!!!! بعد از اون زنگ دوم زبان تخصصی داشتیم درست حالیم نشد که درسه چیه چون معلمه داشت با خودش حرف می زد و من صداش رو نمی شنیدم ولی تا اون جایی که فهمیدم راجع به ترجمه کردن متون و ارور هایی که کامپیوتر می ده رو می تونیم ترجمه کنیم و برای رفع اون اقدام بکنیم و یه چند تا چیز دیگه که من نفهمیدم ولی به زودی من به شما می گم! زنگ آخر هم که قرار بود دین و زندگی داشته باشیم(از ساعت 12:30 تا 14:15 دقیقه) هم ما رو تعطیل کردن تا خسته نشیم! بعد از اون هم تا رسیدم خونه ناهار خوردم و یه استراحت کردم وقتی هم که عمو پورنگ شروع شد از خواب پریدم! آخه به این صدا و این اسم  حساس شدم و تا می شنوم سه متر و نیم می پرم! بعد از اون هم درس های سال پیش را به ذره مرور کردم که اگه از درس های  سال پیش از من پرسیدند ضایع نشم! الان هم در خدمت شما هستم

ممنون از اینکه وبلاگم رو تنها نمی ذارید

برای همتون آرزوی موفقیت دارم     خدانگه دار

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 16:26 توسط مهتاب |